تبليغاتX
::: pille >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

 

**********
آرشیو موضوعی

از جنس پرواز
دلتنگی

**********
آرشیو نوشته های قبلی

87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31

**********

همراهان

 

آذرپيام
آقا مهدي باكري
ابتدا
برعكسيم
آرمانخواهي
حيات طيبه
بارانانه
صحيفه امام خميني
پاتوق خانا
ققنوس
عالمي ديگر
بت ها
روز دلتنگي
ايپك
محمود صارمي
عصر ظهور
حلقه
چله
قافيه

.

.

.

.

.

web designer
برای درخشش دوباره اش
با همدیگر دعا میکنیم
..............

آذرپيام

align="center"> 

 

designer

.

.

.

 

 

ما فراموش کاران!

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


ما مردم فراموشکاری هستیم. همه مان فراموش کاریم که اگر نبودیم لابد باید دق می کردیم. ما یادمان رفته قرارهامان . نسیبه خانم ( همسر مکرم شهید علی تجلایی ) می گفت: چند نفر از دوستان علی بعد از پانزده سال آمده بودن خانه مان. دوستی گریه می کرد که : آن روزها در قرارگاه ما به همدیگر قول می دادیم اگر یکی شهید شد بقیه به خانواده اش برسند. حتی وسایل کوپنش را بگیرند ... حالا من بعد از پانزده سال از شهادت علی آمده ام خانواده اش را ببینم!  البته فکر می کنم مردی که اینرا گفته بوده آنقدر مرد بوده که جرات کند و بگوید.

*

پنج روز در تب و بیماری در خانه ماند . خودش به مادرش زنگ زد . خودش به خواهر و برادرش زنگ زد. خودش درد کشید . خودش آه کشید. عادت داشت به همه اینها! چرخ ویلچر شکسته اش را زنش از کارگاه گرفت. داروهایش را آخر شب زنش خرید. خدا را شکر کردند.  بعد از سه روز دوست زمان جنگ آمد به دیدنش. کمی درد دل کردند. از دیروز و امروز گفتند. بهتر شد. روز پنجم دوست دیگری آمد که خودش زخمی تر بود... پدر  مادر زنش هم آمدند. دوستش داشتند. دلشان به تلفن راضی نبود. در سرما آمدند.  مادر زنش بعد از این که او دامادش شده بود بعد از این که خانه قبلی را فروخته بودند نذر کرده بود خانه ای گیرشان بیاید که برای رفت  و آمد ویلچر مناسب باشد . مادر زنش با سربلندی دخترش را به خانه یک جانباز فرستاده بود . پای حرفش هم بود ...نذرش را هم ادا کرد.  

*

روز ششم بلند شد. به جامعه برگشت . نه از تب و نه از تنهایی به کسی چیزی نگفت! تن بیمارش را به خانه رساند. دیگر به فراموش کاریها  عادت کرده بود. مراسمات دهه فجر در حال برگزاریست! 

  نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:34

...... |     |......

 

 

 

 

مربی نمونه ی اخراجی

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


شده میان کاغذ پاره های قدیمی که یکهو از لای پوشه یا کمدی بیرون می ریزد چیزی را پیدا کنید که مدتی شما را به آن فضا ببرد؟ آن وقت مقایسه ای کنید و ببنید عجب ! حالا هم که همان قصه دارد تکرار می شود! من سال ۷۴ مربی قراردادی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودم به مدت یکسال . فروردین سال بعد که احکام برای امضا می آمد بری از حکم من نبود در عوض نامه ای دستم دادند که نوشته بود به دلیل عدم رضایت از کار قرارداد تمدید نمی گردد! ... شش ماه بعد همکاری که هنوز در کانون بود مبلغی پول به اضافه یک جلد مجله گلبانگ ( نشریه سراسری کانون ) دستم داد . در دو شماره از آن مجله گزارش کلاسهای تابستانی من به عنوان گزارش مر بی نمونه چاپ شده بود !!!  

  نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:44

...... |     |......

 

 

 

 

...حسین

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


می گویم : امین ! بشین ببین خانوم چی می گه !

می گوید : مامان ! چهار بار اینو شنیدم ! می دونم چیه ...موبایلتو بده بازی ...

یادم می افتد چند سال است اینها را شنیده ام. روضه های تکراری را ... یادم می افتد روزی که دخترکی بودم که زیر چادر مادر خزیده بودم و در آن خانه انتهای کوچه شهید ستار داداشی تجسم می کردم اسبی را که تنها و خونی مانده است ... و سعی می کردم گریه کنم ...

یادم می افتد سالهای بلندی که در شعر و نقاشی و اعتراض و دردهای بی اساسو "منیت"   گذشت ... سالهایی که تازه موج روشنفکری و ... داشت راه می افتاد و من به هر چه شهید و مذهب و مومن بود شک داشتم و دست و پا می زدم و گیج و خسته و گرفتار و درمانده و ... 

و بعد وقتی که رفته رفته بیدار می شدم و پوست می انداختم و می دیدم که علی دارد برای من حرف می زند و می شود "فاطمه " را در ماه دید ... در مه دید ... صدای رنجور و کلمه های بی تابش را شنید که آدم ها را صدا می زند و بعد ... دوباره به حسین رسیدم که تکراری نمی شود .که همه چیز را معنا می کند ... که بیچاره می شوم در برابر معناهایش ... سالهاست می خوانمش و خودش هدایت می کند ... چیزهایی می رساند ... امسال هم که" مقتل  شوشتری" مرا خاک نشین کویش کرد ... خدا خدا می کنم  روزی پسرکم " حسین " را درست بشنود ... درست بفهمد ... درست بخواند!  

  نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:10

...... |     |......

 

 

 

 

روزهایی برای تصمیم های بزرگ

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


در طول زمان بلندي كه به نوشتن خاطرات جانباز دلاور مهديقلي رضايي صرف كردم مقاطعي بود كه حس مي كردم خيلي كوچكم. خيلي كوچك! يكي از بارزترين آنها شبهايي بود كه روز و شبهاي آموزش غواصي بچه هاي گردان حبيب بود. شنيده ايد رزمنده ها چطور از غواصان ياد مي كنند ؟ غواصاني كه از عمليات بدر در جبهه ها رسميت يافتند و در والفجر 8 حماسه شدند و در كربلاي 4 و 5 خونشان شلمچه را سيراب كرد... وقتي قصه آموزش غواصان را مي نوشتم چه لحظه هايي داشتم! آن روزها از خدا مي خواستم نصيبي از درد و رنج و عظمت آنها را به من بچشاند. بچه هايي كه بايد در سرماي آخر پاييز خوزستان در حاليكه لباس غواصي شان هنوز بعد از تمرين روزانه خشك نشده بود و گاه در آستانه يخ زدن بود آنها را بر تن مي كردند و براي تمرين در شب وارد آب مي شدند ... اين ماجرا يك شب در ميان ادامه داشت. .. بچه هايي كه در سرماي كارون در تاريكي شبها در اوج ماندند و سختي كارشان را جز خدا كسي ندانست. چقدر شيطان در آن ملكوت زمين خورده بود! شايد اين روزها دارد تلافي آن زمين خوردنها را درحق عده اي از رزمندگان ديروز جبران مي كند. نمي دانم !! فقط اين را مي دانم كه تصور آن روزها و شبها ، تصور آن آدمها و آن شرايط ذهن و دل ودست آدمي را فراخ مي كند. شايد يكي از بركات بزرگ ادبيات پايداري همين است كه آدمي را بزرگ مي كند. اميد مي دهد . فراتر مي برد از يكنواختي و تكرار و معمولي بودن! من هر تصميم بزرگ و مهمي كه براي زندگي ام گرفتهم زمانب يوده كه از جبهه ها خوانده يا نوشته ام .

گاهي از خودم مي پرسم چرا مسولين و مردم و دختران و پسران ما  قدرت و انگيزه  كارهاي بزرگ را ديگر ندارند. حتي مادران ما و ...همه يك جورهايي كوچك شده اند. اميدوارم تا آخر بتوانم براي تصميم هاي بزرگ آماده باشم و يادم از" بعضي نفرات "خالي نماند!

يادشان بلند باد. يادشان رفيق راهمان باد. ياد شهداي عمليات كربلاي 4 ( 2 دي 65 ) و كربلاي 5( 19 دي 65 ) عزيز باد...     

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:35

...... |     |......

 

 

 

 

غزه نمی گذارد !

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


می خواهم از محرم بنویسم که آمدنی ست . تقویم ها می گویند! علم های سیاهی که بر کوچه و خیابان ها باد را به جان خریده اند می گویند .می خواهم ... اما غزه نمی گذارد!

آماده می شوم یاد کنم از مصیبتی که خاک غم به چشم آسمان پاشید ... جریانی که زمین را داغ دار کرد برای همیشه ...آدم را شرمسار برای ... اما غزه نمی گذارد !

 پا می شوم و فرزندم را می بینم که آرام  خوابیده است ... در نهایت زیبایی ! که همه بچه ها در خواب زیبا تر می شوند  ...مطمئن می شوم از آرامشی که در خانه مان هست . سعی می کنم سرگرم شوم به یک فنجان چای داغ ... ورق بزنم کتابها را ... بگذرم از تلویزیونی که بی هنگام وارد معرکه ام کرده و آژیر آمبولانسهایش هراس شب و روزهای بمباران را برایم هدیه می دهد ... پا می شوم که بگردم میان خوابی که بچه می بیند ... میان خوابهایی که من برایش می بینم ... اما این خواب تلخ خونی که در غزه دوباره جان گرفته و دارد تعبیر می کند سکوت همه ما را ... نمی گذارد !

سر می برم میان کتابهایی که برای محرم نوشته اند . برای این که "حسین بن علی " را به ما معرفی کنند ...سر می برم میان کلماتی که ناله می کنند وقتی قرار می شود از آن نیم روز بگویند ... چشم می دوزم به تصور ی که کوه از کمر شکسته است در درک آن! به هجای اسلام به مذبح رفته فکر می کنم  .سعی می کنم نزدیک نشوم به معنی بعضی از کلمات مقتل مثلا عرباعربا ... سر می برم به خلوت حزینی که ازمحرم های کودکی در ذهنم منتشر می شود ...هنوز نفهمیده ام قتیل العبرات را ... وتر الموتوررا ... هنوز متحیرم از این "لعن های زیارات سیدالشهدا "  که رحم نمی کند به  بی تفاوتی و ترس آدمها ...رحم نمی کند به تاریخ ... به آینده  " ولعن الله امۀ سمعت بذلک فرضیت به ..." خداوندا لعنت کند آن امتی را که قتل تو را شنیدند و به آن راضی شدند "( زیارت اربعین امام حسین علیه السلام ) ساکت بودند و ساکت ماندند ... امشب ناله مدام مسلمانان از سرزمین فلسطین  تغییر میدهد این سیر جمله را ... غزه نمی گذارد ...

نمی دانم  این کلمه ها می توانند ما را از مدار بی تفاوتی و تکرار رها کنند؟ ... می توانند افقی را برایمان بگشایند که نزدیک شویم به درک " کل یوم عاشورا  و کل ارض کرب و بلا "؟ این جوهرهایی که برای کربلا منتشر می شوند می توانند جان هایی را بیدار کنند ... می توانند خودشان را دوباره محک بزنند که آیا به تکرار ایستاده اند یا به بی تفاوتی ... یا ادای دین به خونهایی که می ریزند در همان مذبحی که بر پاست  و گاه نام عوض می کند . در جغرافیایی که از مدینه و نینوا تا خرمشهر و قاناو غزه گسترده است ...

نه می توانی به آرامش ظاهری خانه و شهرت دل خوش کنی ... نه می توانی برای محرم مرثیه های تازه تکراری بگویی!!!... غزه نمی گذارد! 

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:0

...... |     |......

 

 

 

 

تکه ای از کمان

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


کمتر نشریه ایست که سالها بعد از انتشار بتواند باز هم حرف بزند و حرفهایش ارزش شنیده شدن را داشته باشند. در ایم میان به جرات می توانم بگویم که "کمان" یکی از نوادر است. نشریه ای تخصصی در حوزه ادب و هنر  پایداری که در فاصله سالهای۷۵ تا ۸۳ در ۲۰۰ شماره به شکل هفته نامه منتشر شد. مدیر مسوولش هدایت الله بهبودی و سردبیرش مرتضی سرهنگی شاید از معدود کسانی بودند که به کارشان ایمان داشتند و می دانستند چه می کنند .( سال ۸۴ بود که رهبر ما از این دو تن به نیکی یاد کرد و فرمود اگر می توانستم در مدح این دو قصیده می گفتم !) هنوز خواندن آرشیو کمان که خوشبختانه در بنیاد طوبی موجود است مرا سر ذوق می آورد. شنیدم یکی از دوستان عزیزم خانم عوض پور به فکر افتاده برای پایان نامه کارشناسی ارشدش در روزنامه نگاری کمان را زیر ذره بین ببرد. امیدوارم در این کار باارزش موفق شود.

بعضی وقتها کمان را که ورق می زنم انرژی مضاعفی برای نوشتن از جنگ و مردمانش پیدا می کنم. یک تکه کوتاه از کمانی را که در دست دارم به عزیزانی که گاهی دقایقی در این پیله سر می کنند تقدیم می کنم:

احترام ابدی برای یک جنگ

" رفیق! بر زمینی که من آرمیده ام بیدار باش. من در میدان نبرد کشته شدم پس حق من است که این را از تو بخواهم. آن گاه که پسرم چشم به جهان گشود من چشم از جهان بستم . من جان باختم به خاطر او و به خاطر تو نیز هم!" این جملات در تالار ارتش سرخ در آرامگاه ویکتور هیل در پراگ نقش بسته است. سالهاست که مردم این چند جمله را با حسی آکنده از غرور و احترام می خوانند و هزاران بار خوانده شدن آن رنگ تکراری شدن به آن نبخشیده است ....

کمان-۱۱۵    

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:32

...... |     |......

 

 

 

 

خاطرات حج (5): آسمان یا زمین؟

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


10/9/86

ديشب ديروقت بود كه رسيديم . رسيديم ؟؟ اولين ديدار را براي سحر گذاشتم . شب عجيب بي ستاره و گويي دود اندود بود و من فكر مي كردم به زودي چيزهاي ديگري هم در اين آسمان خواهم يافت!

 صبح نماز را درصفهاي نماز كنار بقيع خواندم و بعد نماز ميتي كه تازه فهميده ام اينها بعد از هر نماز واجب آن را هم مي خوانند !! و بعد از زيارت كوتاهي كه مداح كارواني مي خواند راه افتادم به طرف باب علي . شنيده بودم از ساعت 6 بانوان اجازه دارند وارد روضه منوره بشوند. حالا منم در تحير و گيجي و حس گمشدگي ... اولين باريست كه وارد مسجدالنبي شده ام. گويي كودكي ام را ديدم كه از عكس خانه خانوم _مادربزرگم نازنيني كه غريبانه مرد_ كه عجيب دوست داشت آن ستونها و طاقها را به اينجا رسيده ام . كرخت و بي اختيار با سيل زنان حركت مي كنم . اينجا اما جايي ست كه هر كس بايد بنا به مليت خود راه را جدا كند. خادمين حرم در حالي كه چهره هيچ كدامشان از پشت پوشيه پيدا نيست بلند گوي كوچكي در دست گرفته و اسم كشوري را به دست دارند و به زبان همان ملت با آنها سخن مي گويند.: بنشينيد. عجله نكنيد . به نوبت خواهيد رفت. خداوند در قرآن فرموده است صدايتان را بلند نكنيد ... زود دو ركعت نماز بخوانيد و خارج شويد تا نوبت ...

در جمع زنان ايراني جا گرفته ام. تا برزنت را  بلند مي كنند راه مي افتيم . با داربست و برزنت راهروهايي درست كرده اند كه به مقصد مي رسد ؟ مقصد؟! مقصد! به من گفته اند هر جا قالي هاي شيري رنگ را ديدي بدان به روضه منوره رسيده اي . اينجاست ؟ خانه پيامبر! محل كفن و دفن پيامبر . قبر مباركش . منبرش. ستون توبه كه ابو لبابه به خاطر تاخير در اجابت پيامبر و نافرماني خود را به آن بست و سه روز ماند تا آيه توبه نازل شد و راهي نو در حيات بشر باز  ... ستون حرس كه "علي " آنجا مي ايستاد براي حراست از پيامبر... خدايا من كجا هستم . در راه كه مي آمديم در حياطي سقف كاذب كنار رفت و آبي كم رنگ آسمان مدينه را ديدم . حالا كدام پرده بايد بالا برود تا من  باورم شود رسيده ام . رسيده ام ؟ گمگشته و متحير ... پر از نياز اما الكن ! با ذهني كه خاموش شده و زباني كه لال گشته ... قامت مي بندم به دو ركعت نماز . اما كسي به فكر نماز كسي نيست مگر اين كه چنر نفر مواظبش باشند. چندين بار جابجا مي شوم ؟! متحيرم. زني آماده نمازمي شود. دست بالا مي برم تا از فشار مردم در امان باشد . .. مي خواند . مي خوانم. كاش مقيم در صلاة مي شديم. ..   با سيل جمع بيرون مي روم . حالاست كه باران بگيرد. چشمه چشمه اندوه ... قطره قطره حسرت ... دامن دامن تمنا ... كجايم ؟ يك كلمه هست . صدايش  مي زنم :پدر ... پدر ... و متوقف مي شوم در راهرو ... انگار زني كه پوشيه بسته چيزكي مي فهمد اصرار نمي كند به رفتن ... كنار كشيده ام . چه بگويم كه بسيار كسان بسيار گفته اند . فقط مي خواهم مطمئن شوم كه ارتباطي هست و مي توانم بخواهم كه مرا هم به خانه نازنينش برساند و بپذيرد و وطنم دهد... معطل كلمه بازي و اين و آن هم نيستم. در محضرش مي كوشم با امتش چنان كنم كه دوست داشت. حتي اگر باتوم شرطه ها با نگاههاي دريده شان بر نرده هاي ورودي بقيع هراسانم كرده باشد ... حتي اگر خادمين نالايق حرم از حياط خلوت مسجدالنبي بيرون كرده باشند كه زار نزن ... خاموش ... حتي اگر پشت پوشيه هاي مشكي هيچ نگاه آشنا يي نباشد ... مي كوشم با ادب باشم در اين حرم . آسمان هم خالي ست و خالي بود در آن هفته كه مهمانش بودم. انگار در مدينه هر چه هست در زمين است . زير خاك. و چه عقده ها كه اينجا سرنمي گيرد ! و حق مي دهي به آن جانبازي كه چشمهايش رادر جهاد پر داده بودند كه با گريه بگويد هميشه حسرت و شوق ديدن داشتم اما در مدينه خوشم كه اين غربت را نمبينم ...

*                                                                                                                                        

 و تو بگو آيا در مدينه مي شود پروانه اي از پيله سر بزند و نسو... 

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:39

...... |     |......

 

 

 

 

خاطرات سفر حج (4)

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


9/9/86

نماز را در فرودگاه خوانديم. حالا ديگر همه هستند. از همين حالا ماجراها شروع شده . خوبي اين سفر اين است كه اكثر جانبازان را مي بيني كه با همسرانشان امده اند و البته قصه و برنامه و مشكلات هر كسي با ديگري فرق دارد! بالاخره سوار شديم. قراربود خانمها و همراهها عقب بنشينند و ويلچري ها جلو . اولين  بار آقاي شيرزاد را آنجا ديدم . راستش اول فكر كردم از نيروهاي خدمات ويژه فرودگاه است كه كارشان كمك به جابجايي افراد بيمار و معلول است . او بارها بچه هاي نخاعي را بغل كرده و روي صندلي ها مي نشاند.بعدها بود كه فهميدم از خدمه كاروان است كه هر سال با كاروان همراه مي شود و انصافا شيرزاد بود با آن همت و ارادت به جانبازان . آقا عبدا... و همسر ما هم از همين ابتدا با هم بودند . ( و تا آخر سفر !)

 در آسمان بر خلاف خيلي ها نه خوابم برد و نه قرارم ! كمي كتاب خواندم . كمي نوشتم . واقعا چند سفر ، چند راه ، چند پروازبه مدينه ختم مي شود در عمر آدمي ؟؟؟

 نوشته ام :" حالا در آسمان به طرف مدينة النبي در حركتيم. اين كدام مدينه است ؟ همان كه يك روز پيامبر را در آغوش گرفت ؟ همان مدينه عاشق كه با باران هدايت پيامبر قد مي كشيد و مردمانش همه ايثارگر و مجاهد بودند . همان كه اولين مسجد اسلام را در خود ديد. همان مدينه بي قرار خطبه هاي پيامبر... مدينه مجاهدان صدر اسلام ،مدينه پر انصار ، مدينه مهربان با مهاجران ... مدينه تعقل و لطافت و خلاقيت ، مدينه قدرت و اقتدار... يا مدينه داغ رحلت پيامبر، مدينه سوگوار، مدينه ماتم گرفته ، مدينه سوخته ! مدينه لبخند آخر زهرا ! مدينه پيوند دو معجزه اسلام ( علي و فاطمه ) در سايه قرآن ! اين مدينه مدينه باليدن  زهراست ! مدينه مادر شدن زهرا ! مدينه تجليات خدا در اين جسم نازنين... مدينه تولد گل حسن در خانه توحيدي علي ! مدينه آغاز حيات وجودي به نام حسين ... حسين ...

 خدايا من به سوي كدام مدينه در حركتم ؟

خدايا ببخش كه با انبوهي از كارهاي نا كرده آمده ام. ببخش و در اين كاروان نازنينان درگاهت مرا هم بپذير !"   

 

 

***

 

آي!! پروانه اي مي خواهد به خورشيد برسد. مي شود آيا؟؟؟

  نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:27

...... |     |......

 

 

 

 

خاطرات سفر حج (3)

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


8/9/86

 امروز صبح همايش توجيهي حج تمتع جانبازن در سال 86 در هتل بزرگ تهران برگزار شد. اغلب جانبازان شهرستاني تاكنون خود را به تهران رسانده اند. تهراني ها هم آمده اند.از آمار اطلاعات دقيقي ندارم. همين قدر مي دانم كه آذربايجان شرقي  سه جانباز سهميه داشته كه هر سه نفرشان قطع نخاع بوده و با همراهي همسر و يك نفر به عنوان همراه مي شوند نه نفر(دو جانباز تبريزي و يكي از هادي شهر) . امروز در گزارش آقاي هاشمي مدير كاروان جانبازان شنيديم كه اين كاروان 41 جانباز ويلچري دارد كه 34 نفرشان قطع نخاع و بقيه قطع پا هستند. 7 نفر نابينا و 6 نفر شيميايي و بقيه اين كاروان 223 نفري جانبازان سرپايي و همراهان و خدمه كاروان و پزشك و روحاني ! فضاي نابي بود. ويلچري ها جلوي ما بودند. هاشمي ميگفت به مسو ولان حج عربستان گفته ايم اين كاروان گرامي ترين كاروان اعزامي از ايران و بلكه جهان اسلام است.... گرامي ترين !!! باورت مي شود جزء اين كاروان باشي؟ و بعد نمي دانم انگار روضه ابا لفضل خوانده شد ... احساس كردم دارم دوباره جان مي گيرم و همه خستگي ها و خمودگي ها و دل شكستگي ها دارد زايل مي شود . و عشق كردم كه بيدارم از خواب . ( خوابي كه سالها قبل از ازدواج ديده بودم و ... بعد ها همين خواب در يك دوره طوفاني تكليف مرا روشن كرد و ...) خدا را شكر مي كنم به خاطر اين زندگي كه ارزاني ام شده . قاطي كي ها نشسته ام ؟؟؟ جانبازي را ديدم كه همه صورتش از ابرو تا چانه فقط يك گودي بود ... باورش سخت است نه ؟؟ اول كمي جا خوردم هيچ وقت كسي را با آن شدت جراحت نديده بودم و معلوم است كه خيلي چيزها را  نديده ام كه در اين سفر خواهم ديد. مداح كاروان حاج آقا انساني است و روحانيون كاروان آقايان معين شيرازي ، موسويان و طاهريان . جلسه تمام شده بود كه....

 يكي صدامان زد : اِ آيوب تويي؟؟؟ ايوب به طرفش برگشت و با شور عجيبي همديگر را از روي ويلچر بغل كردند . شناختمش . عبدا... بود كه در سال 69 سه چهار ماه با ايوب من در بيمارستاني در شهر اسن آلمان با هم بستري بودند و عكسش را در آلبوم از "كارون تا راين" همسرم ديده بودم !( بعد ها از اين آلبوم مي نويسم)  بعدها آنها يك بار همديگر را ديده بودند اما بيش از ده سال بود كه ارتباطي نداشتند و ما فقط يك بار بعد از جستجوي فراوان تلفني باآنها كه در ساري زندگي مي كنند صحبت كرده بوديم  و حالا ... زنش هم همراهش بود. زود سراغ مرا گرفتند و ...

فردا پرواز كاروان جانبازان انجام خواهد شد. من چند ساعتي وقت دارم براي تعمير mp3 و خداحافظي از بعضي نفرات ... يكي از آنها دوست بزرگم خانم نوري در قم است . مي گويد : مطمئن باش كه بيداري. مطمئن باش كه منا همان مذبح و مسلخ است . شكر كن براي نفس هايت در عرفات و ...

به دور و برم نگاه مي كنم . اكثر برادرا ن جانباز بالاي چهل  سن دارند. بعضي ها سالها منتظر اين سفر بوده اند و بعضي چون برادر من كه به عنوان همراه ماست در يك نيم روز دعوت شده و آمده اند. _ كاروان اصرار دارد جانبازان هفتاد درصد يكي از محارم همسرشان را با خود بياورند . البته آنجا ديديم بعضي ها هستند كه به دليل اين كه جانباز كسي را براي همراهي نداشته با او آمده اند. بعضي همراه ها براي هشت يا نهمين سال بود كه با يك جانباز همراه شده و به حج مي آمدند .( قابل توجه بعضي ها) ناگفته نماند هزينه همراه به عهده خودش است . فقط بدون نوبت زحمت بعضي كارهاي يك جانباز را به عهده مي گيرد و مي آيد)

 

اين چه جور سفرنامه نويسي ست كه اين همه مقدمه دارد؟؟ ببخشيد احساس مي كنم اين سفر مي تواند گوشه هايي كمتر ديده شده از زندگي جانبازان را به شما نشان بدهخد . اين جزييات براي همين است .      

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:52

...... |     |......

 

 

 

 

خاطرات سفر (2)

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


۸/۹/۸۶

بله . امروز بالاخره کنده شدیم از زمین. (مقصد پایتخت است.) از شهرمان .از خانه . از مادر و پدر و بچه ... از دوستان .از آشناها . حتی از غریبه ها .از آنهایی که می شناسمشان .. آنهایی که نمی شناسمشان ... آنهایی که اگر نه به زبان که به دل می خواهند یادشان باشیم . "التماس دعا" کلامی تکراری ست اما بعضی وقتها عجیب دوست داری تکرارش کنی . دم اخر همسایه پیرم " حاجی ننه " با گریه بغلم می کند . می خواهد برای پسرش دعا کنم. پسری که از خدمت سربازی مجروح و قطع نخاع شده و حالا ظاهرا مدتی ست کم حوصله و عصبی هم شده و ... گاهی فکر میکنم چقدر حرف تلخ و شیرین در مورد این جانبازان می توان نوشت . بماند برای بعد . فعلا که خداحافظی می کنم از تبریز . و وقتی اشکهای مردم را می بینم به خدا می گویم در این زندگی کوچک چه لحظه های بزرگی هست. با این حساب به راستی نمی شود از کوچک بودن حیات حرف زد!      

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:14

...... |     |......

 

 

 

 

 

نوشتم پیله و نشستم که فکر کنم تا چرا پیله !!! تازه یادم می آید که انگار ما پیله نشینان انتظاری سختیم که عمر پیله نشینیمان از هزار سال نوح نبی گذشته است . ایوب روزگاریم که باشد دستی از تجلی برآید و پیله را بشکافد و پروانه وار گردش طواف آریم ...